طلا های سرور شمس

آقا یک بار نشسته بودم مک دونالد، دیدم یه پسر ایرانیه نشسته ۲ تا سینی غذا تنهای گذاشته جلوش، از هر ساندویج یه گاز میزنه پرت میکنه اونور، چپ چپ هم نگاه میکنه اینور اونور کسی می نگرد این صحنه را یا نه، من داشتم تو کریستال لوستر سالن نگاه میکردم. گفتم تو بری از اینجا عمرن باز ایرانی نیاد بشینه کوسخل تر از تو. آقا رفت.

بیست دقیقه بعدش ۴ تا زن ایرانی نشستن، یک دفعه شنیدم یکی به اون یکی میگه: اون یارو یادته!؟ گفتم تو اتوبوس بهم گیر داد، اتریشیه!؟، این گردن بند رو واسم خرید، منم رو بهش ندادم، فکر کرده میتونه هرشب بیاد گوه زیادی بخوره. بلند شدم رفتم، گفتم این چهارتا رو تو لوستر دیدن خیلی خجالت آوره. چون همین خانوم آقایون با سرور شمس اینطور میگفتن: میشه پول در آورد!؟ باید چیکار کرد؟ کجا؟ بعد اشکالی نیست قانونی؟ مادرش!؟خواهرش چیکارست؟ بعد خوب دولت موافقت کرده!؟

خواب

آقا یک شب خواب دیدم فائزه به برادرش میگه: ببین متی، متی، ده میگم متی، ببین؛ این یارو رو از موبایل میشه انداخت رو ت.ی.و، فقط دختره مزاحمه، جنده خانوم خجالت نمیکشه میگه من سه هفته ۱ بار سکس کافیه واسم، ببین کجا میشه بیشتر دید، این یاروها رو باید مردم ببینن، کی میخواد با ما بجنگه

اخلاق و فلسفه اخلاق از دیدگاه فلانی و ولانی

تصور کنید در حال راندن یک تراموا (نوعی لوکوکوتیو برقی) هستید که ناگهان متوجه خرابی ترمزها می‌‌شوید. در مسیر پیش‌روی شما، پنج کارگر هستند که درصورت ادامه‌‌ی مسیر تراموا آن‌‌ها را زیر خواهید گرفت. شما می‌‌توانید با حرکت یک اهرم، مسیر خود را به ریلی عوض کنید که در امتداد آن، تنها یک کارگر حضور دارد. تصمیم شما چیست؟ آیا مسیر تراموا را عوض می‌‌کنید و مرگ یک نفر را به مرگ پنج نفر ترجیح می‌‌دهید یا اینکه هیچ اقدامی نمی‌‌کنید و اجازه می‌‌دهید همان پنج نفر کشته شوند؟

آقا این عکس پائین دنیای فلسفه اخلاقه، این لوکو هیچوقت نباید حرکت میکرد، گذشته ها پیش بینی میکردن، امروز هم میشود، اگر بگذارند

پرده آخر

آقا یک سری مردها آنقدر حسودن، که زنها باید برن ته صف وایسن، ما بمیریم یکی بفهمه رفتیم اینجا، یه عمر میگه: چرا در رو این باز میکنن، آخه مگه این آدم بود، آقا این جریانها چیه، اه. آخه در رو چرا روش باز میکنن، من ویلا دارم ۴۰۰ میلیارد، این چیکاره بوده!؟ عجب گیری داریم ها، کیا شدن آدم واسه ما. آقا کلید چند؟ میخرم